ایده‌ی ماندالا آرام‌آرام شکل گرفت، همان‌طور که بهترین ایده‌ها معمولاً این‌گونه‌اند. این یک لحظه‌ی ناگهانی الهام نبود، بلکه انباشتی تدریجی بود — تصاویر، گفت‌وگوها، خواب‌های نیمه‌فراموش‌شده — که در نهایت به چیزی تبدیل شد که می‌توانستم فیلم‌برداری‌اش کنم. خود کلمه‌ی «ماندالا» مدام به ذهنم برمی‌گشت: شکلی هندسی که نمادِ جهان است، نمادِ کمال و یکپارچگی‌ای که باید پیوسته دوباره ساخته و سپس ویران شود.

لوکیشن

سه ماه به دنبال لوکیشن مناسب گشتیم تا سرانجام آن‌ها را یافتیم. فیلم به فضاهایی نیاز داشت که هم صمیمی باشند و هم بی‌کران — اتاق‌هایی که بتوانند تمام تاریخ یک انسان را در خود نگه دارند، راهروهایی که حسی از بی‌نهایت می‌دادند. آنچه یافتیم چیزی غیرمنتظره بود: تقریباً تمام فضاهایی که انتخاب کردیم گذرگاه بودند — راهروها، آستانه‌ها، پلکان‌ها. هیچ‌گاه اتاقی برای رسیدن.

کار با نور طبیعی

از همان ابتدا تصمیم گرفتم فیلم را فقط با نور طبیعی فیلم‌برداری کنم. این یعنی برنامه‌ی فیلم‌برداری‌مان را خورشید تعیین می‌کرد، هوا تعیین می‌کرد، و آن کیفیت خاص نور بعدازظهرهای زمستانی که هر روز فقط چهل دقیقه دوام داشت. این محدودیت‌ها بودند که هویت بصری فیلم را ساختند. هر قاب رد زمان واقعی را با خود حمل می‌کند.

سکوت

ساعت‌ها با طراح صدا درباره‌ی سکوت گفت‌وگو کردیم — چطور از آن استفاده کنیم، چطور شکلش دهیم. سکوت در سینما هرگز واقعاً سکوت نیست. همیشه فضایی هست، همهمه‌ای از جهانی که ادامه دارد. آنچه می‌خواستیم سکوتی هدایت‌شده بود: سکوتی که از تماشاگر چیزی می‌خواهد، که جایی برای احساس باز می‌کند.